… عینهو بلوغ – عینهو نوار بهداشتی و ترس نفوذ خون از شورت به مانتوی خاکستری

خوابی دیدم …

همه مان بودیم …

وضعیت بیمارگونی احاطه ام کرده بود. درد در رگه های گردنم شبیه یک ترومای گاز گرفته ی دندان های ارتدونسی شده ی یک زن، پخش و پلا می شد. آوازهای مرضیه و حمیرا در جاده ای شمالی داشت حالت اتاق.

زن ها خوبند. زن ها منحصر به موهای بافته نیستند. منحصر به سینه های قلمبه ی وازده از زیر سینه بند. آن ها گردن هایی برای شبیخون دارند. انگشتانی برای توقف جستجو. ران هاشان به ستون های ناقوسخانه ی اعظم میلان باز می گردد. حتی یک تازه کار مثل من را نیز از پا در می آورد شناسه ی منجمد کشاله های انقباض گرفته شان هنگامه ی نزدیکی زبان ت به گوشتالوده ی فخر آمیزشان.

زنهایم عاری از قلب می باشند. عاری از درک شنیداری دوستت دارم گفتن من. و شماتت می کنند تحقیر ساختگی هیکل از کار افتاده ی من را. دیگر دست هایم برای کاووش زنانه ی شما حوصله ی ابراز عشق ندارد. شعر به زبانم کهنه است. چای به لبانم یخ. برف به موهایم جای. عشق به چشمانم بهت.

زنهایم …. زنهایم … که با الفبای پارسی به شما اعتبار موقتی می بخشم … از خرناسه هایم – از حق شناسی هایم – از نقض هفتگی عادت های ماهیانه ام – از ولنگاری آیینی م – از سلیقه ی کک و مکی ام – از برشتگی شاخک های غریزی ام – از کمابیش سوق الجیشی میانه ی آبدارم – از گوگوشم، از میمایم – از پوره ی سیب زمینی آغشته به خامه ی کاله ام – از آبشار سرگشته ی واژن م – از نمایش مضحک روتختی و چراغ خوابم – از رفته رفته مصائب ژاندارک صفت حوایم – از استفراغم – سارترم – جنس دوم دوبووارم – از مولن روژم – گیس گلابتون آسیاب بادی های دون کیشوتم – گرازهایم – مزرعه ی حیواناتم – سه تار آویخته به میخم – گیتار فروخته شده به 30 هزار پول رایج مملکت بی صاحابم – از دفم – های وهویم – مولوی فروخفته در قونیه ی یک هفته 980 هزار تومنی ی نداشته ام – از ایالات شرق گرفته ی آمریکای جنایتکارم – آقای خوبم – توفان سندی ام. اندی ام – از شهره صولتی و ترانه های شیش و هشتم – از پلشتی آوازهای مساجد زابلم – از هندم – گنگم – کابلم …

خوابی دیدم … زنی بود … صحرای آغازین پاریس – تگزاس … به همان ابهام رایج … نمایی از بالا چونان پرواز فرشتگان گم کرده معصومیت در بهشت بر فراز برلین … بعد ورود به خانه ای قجری چونان فریماه پرده ی آخر … بعد انگشتانی له شده با حلقه ای بسان نمای نهایی نرگس …. سرخوشی آب یخ ریختن رابرت دنیرو روی کیرش در گاو خشمگین … همه مان بودیم … تو .. من .. مینا .. سه تایی در هم لولیده … حشیش می کشیدیم به اتفاق …

صبح بالشتم از موهای رنگین دو تن به جنگل بلوط های بلفی و لی لی پیت پهلو می زد عینهو 7 سالگی … عینهو بلوغ – عینهو نوار بهداشتی و ترس نفوذ خون از شورت به مانتوی خاکستری.

جماعت، من دیگه حوصله ندارم *

چه اتفاقی می افته که اون همه عشق تبدیل به گه می شه؟

جوابش ساده است

یه نفر هی خودشو به آب و آتیش می زنه

و دیگری فقط تماشا

اینه راز بزرگ سر به نیستی احساس در دلم

مینا تو می دانی که من از افشای خودم و عشق بی پروایی که به تو داشتم هیچ گاه ابایی در دل راه ندادم. حتی بسیار ناچیزتر از دردی که با خود حمل کردم در نوشته هام زخمی در میان گذاشتم. زیرا نصف عشق رازی ست که میان عاشق و معشوق به سکوت حواله می شود. نصف عشق شعر است که در قلم له له می زند برای واریز شدن به کاغذ بی خط و ربط.

از همان اوائل آشنایی مان که به تابستان کذایی برمی گردد، ضربه های خجولانه ی عشق در قفسه ی سینه ام یکی دوتایی می کرد. لب وا نکردم هیچ گاه به شکایت راه دوری ی شما. جوابش معلوم بود مینا. تو زندگی خودت را داشتی. با حواشی پر سر و صدا. جای من کجاش بود؟ تو اطمینان خاطر دادی که عاشقم هستی. کفایت می کرد به خدا. اما عشق راه دور تا کی خانوم؟ عشق راه دور دلش به یک روزی خوش است که معشوق طلب عاشقش را کند. معشوق که گرفتار بود و دربند. معشوق که اصلن یکبار هم هوس عاشقش را به صورت واقعیت در دسترس مطالبه نکرد. و این معشوق فقط عاشقش را بیمارتر خواست. بیمارتر کرد.

نیمی از کلماتم را این وسط می خورم. من نویسنده ی قابلی نیستم. اما عشق نداشته ی جسمانی تو برای من معجزتی به همراه آورد. من تو را در ذهن ساختم. پروراندم. بزرگ کردم. ساییدم. زاییدم. و شعر به وقوع پیوست. و کلمات در جان خوانندگانم به پایکوبی دوانده شد. حقیقت تو برای من ارمغانی آورد از زنان خوش آب و رنگ. دخترکانی از طبقات خاصه ی مونثه ی خطور نکرده به خواب حتی. این چیزک خوبی ست مینا. اما تو خود این میان گم بودی. تو خود این میان هوس و حواس منتشره ی دردناک گریه آور من بودی. تو کجا بودی زمانی که لای زن ها از شعر بالا آورم. و زنان چونان گردابی در من چنین هائل به وجد می آمدند که صاحب بی نوای این کافه ی محقر را به سخره گرفتند با لبان و سینه های وامانده شان.

در هر زنی آنی بود. پرسان پرسان از این شاخه به آن شاخه. در تو ابدیتی ساخته به دست قلم و درد و مدارا. نذاشتی به گه کشیدگی جهانم به پایان خط نزدیک تر شود چیزکی. مینا … دارم از چه با تو شکایت می کنم؟ نخواستی عاشقت با تو به سقفی دوار جور شود با خوشبختی. و زن ها یکان یکان مرا چال کردند در گورستان عطوفت و تعلق خاطر. دیگر از عشق خبری نشد. دیگر از میم بازی من با کلمه ی عظمی اسم بی هجای تو ایضن. به مراتب از دست رفته.

شانه بالا انداختی. جهیدی. پژواکت را از طنین خالی کردی. و کوه پشت کوه بد آوردم. دریا پشت دریا خشک شدم. جنگل پشت جنگل آتش به جانم زد نبود بی بود تو. همین را می خواستی؟ که جایی عشق افسانه وار ما به داستان کسالت بار مخاطب فراری ده بدل شود؟ من هم خسته شدم مینا. من هم از زنان چیزهایی به توشه آوردم. دانستم هواخواهانم همه جوره با من راه می آمدند آنجور که تو از نیمه راه کم آوردی. کم داشتمت و تو از راه دیگری گریختی.

عادتی بود که ستایش انگیز، عاری از دشنام و تمام قد تسلیم، با تو از عاشقی به زبان ناله درکشم .. اینک … در گوش ت فریادی دارم … من از تو دست می کشم مینا.

تو جستجوی همچنان باقی ی من نیستی اینسان در این ایستایی بی چون و چرای دل تکانی من. هوای زن دیگری به سر دارم. هوای خواب تازه تری از تو. شعر مقفای بی توقیف. یک زن دیگر. این را تکرار کن با خود. که گه کشید انتظار آمده ی نیامده ی تو، سراپای عاشق رسوات را.

*: احمد شاملو

قلمرو طلوع ماه *

سارا مدت مدیدی نیست عاشقم شده ای

دیده ام چشم های خیس ت را پس از تماشای هربار شب بخیر گفتن من

تنم را بی اجازه ی تو، برهنه کرده ام زیر دوش

موهام را با آب تنی انگشتانم در دریاهای شور جلا داده ام به حسرت دست هات

سارا برایت گاهی در آخرین ایستگاه دست تکان داده ام

سیگار گیرانده ام به صفت خاصه ی لب گرفتن از تو

گوش هایم را با گوش ماهیان آفتاب سوخته زینت داده ام برای شنفتن صدای گرفته ی بغض هات

سارا … من معشوقه ی بدی نیستم ها

من هم گاهی برای داشتن تو به خودم لرزیده ام

دیشب تب داشتم از بوی اتاق خواب بی تو

همه ی تقصیرها گردن مرزهایی ست که خیلی قبل از عاشق شدن تو، رسم کردند بین آدم ها

من از زیر پنجره ی اتاق تو بوده است که رد شوم

همان بستنی فروشی را هم گذری دیدم

روی همان سنگفرش ها هم ته سیگار له کردم

به درخت های محل زیست تو غریبگی نمی کنم

با قمریان دروازه ی اندوه تو نیز، ذات یگانه ای دارم

سارا برای ما سقفی خدا دارد آن طرف جهان ش

رختخوابی پهن به تمام آزاد راه های بن بست

و نقاشانی از گرفتگی قلب تو، پاره ای رسوم تازه بنا کرده اند

سارا … من معشوقه ی زیبای تو، اینک رو به روی عاشق ترین زن جهان، تمام قد اعترافی دارم

دست هایم هنوز می لرزند … انگار شرم کلمات فرصت بازگویی را از من بگیرند …

…. فکر خوبی دارم

خانه ای می سازم برایت بر بلندترین درخت های کنجکاو محله ی های پایین دست

و تنم را می سپارم به نیازهای تلمباشت شده ی هوس گریز تو

استقامت فایده ای ندارد وقتی معشوقه ی برهنه ات اینجا ایستاده است

کافی ست چراغ ها را خاموش کنی

مست تر از آن هستم که ملافه ها را تعویض کنم

در را قفل کن سارا

بی هوا مچالگی ی زنانه ی محرمانه ی ما، دست نامحرم ها را وا نذارد برای تکه پرانی به حرمت عشق

عشق حرمت دارد سارا

گفتمان بی پرده ی بالا زدن هورمون زنانه ی تخمدان از کار افتاده نیست

عشق تاثیر بی قرار دقیقه های انتظارکشیدن زنی در کوچه ای خلوت است

عشق سرما حالی ش نیست … برف تمام مشهد شما را هم که بگیرد من به موقع می آیم سارا

من وقت خوبی به زندگی ت نیامدم؟

آمدم سارا

آمدم که اینجور پریشان و سر به تویی

سارا … بیا قولی بدهیم به هم

نه از آن قول های دخترکان بیست ساله ی زن کشف کن

از آن قول ها که برایش در کتاب ها قسم های حضرت عباسی می خوردند پیرمردهای گذرهای بی عابر

دلم برای گرفتن قولی متبرک نیز فشرده می شود سارا

معشوقه ات به تو پناه آورده است

معشوقه ات دیگر به زنان آلوده نیست

معشوقه ات لباس خواب حریر آلبالویی پوشیده است به نوازش چشمان پف کرده گریان ت

اینجا معشوقه ای حی و حاضر است تا حالی ت کند عشق تباه نمی شود سارا

دل بی خودی به درک نمی رود سارا

حکمتی هست در هر زنی که به اتاق ت راهش دادی

حکمتی ست در بوسه های دریغ شده

در سینه های مکیده شده

در میانه های دریده شده

در عشق های تنیده شده

سارا من به تو آمدم

به صدایی که نامیده شد از حنجره ی سکوت بند کرده ی تو

باور می کنی دیگر؟

دیگر ندارد

عشق از صفات و موصوفات تهی ست

معشوقه ای داری زیبا … کافی ت نیست سارا؟

معشوقه ای داری عاشق … کافی ت هست سارا؟

بیا بغلم بخواب … باقی ش با من

*: عنوان فیلمی از وس اندرسن

برگردان یک خاطره ی پیش پا افتاده به زبان محاوره ای

اول های بهار86 برای اولین بار در چت روم این جمله را تایپ کردم:

یک لزب/ین از مشهد هست؟

تازه یک رابطه ی 4 ساله ی عاشقانه را با همخانه ام مریم به پایان برده بودم. برگشته بودم مشهد و دلم همخوابگی با یک زن را می خواست. پسرهای مختلفی به اسم زن پیام می دادند. به راحتی می شد از ادبیات آن ها متوجه مرد بودنشان شد. همان اول با کلماتی اینچنین شروع می کردند:

عزیزم شوهرم چند روزیه منو نکرده. بیا با هم…

وای … م خیس شده. بیا بخورش …

من که اولین رابطه ی تنانه ام با یک عشق عمیق همزمانی داشت، می توانستم گندابه ی این شهوت بی اخلاق مردانه را به خوبی استشمام کنم. یکی از آن شب های کوتاه شده ی کش آمده بود که یک نفر پیام داد. وبکمش را هم روشن کرد. یک لباس خواب زنانه با گردنبندی که تا چاک سینه هاش پایین می آمد. دختری بود شیرازی. با شوهر و یک بچه. همان شب هم زنگ زدم بهش. همان شب هم خیس شدیم با هم.

یک مدت نگذشته، دیگر پای تلفن نمی توانستم طاقت بیاورم. قصد شیراز کردم. گفت توی خانه که نمی شود. با شوهر و دخترم. گفتم حتی تو بگو یکی دو ساعت. حتی جایی مثل سینما.

الان داشتم یک تقویم قدیمی را ورق می زدم. چیزکی نوشته بودم به مناسبت آن تابستان. شیراز. سینما. و اسم زن هم به خاطرم نمانده است. اما صدای خش دار زیبایی داشت. شیراز. سینما. و همین… بخوانید:

سینما سعدی ی شیراز یادته/ اولین جایی که می شد تو رو دید

وحشت از نبودنت سر قرار/ یه جور اضطراب خوب، اما شدید

مانتوی آبی و روسری سبز/ دو تا گل به حسن اولین قرار

دو سه خط نامه ی » عاشقم تو رو «/ پنج عصر شد، منو منتظر نذار

با خودم می گم که اولش سلام/ شایدم یه بوسه ی خجالتی

دستشو می گیرمو یواش یواش/ می شه آروم دل گیج پاپتی

می برم اونو ردیف آخری/ تا بشه خزید و گم شد لای پاش

دستمو سر می دم از روی لبش/ روی دکمه های مانتوی سیاش

فکر خوشرنگ یه عشق بازی ناب/ توی سالن شلوغ سینما

ترسی که وول بخوره رو پوستمون/ داره شیش می شه تو رو خدا بیا

دو تا ساندویچ گرم با سس تند/ یه حرارت مضاعف عجیب

بوی گنگ عرقت که حس کنم/ شده شهوتت سراپامو نصیب

کنترلچی که چراغ قوه گرفت/ رو برهنگی ی سینه های تو

می شه حجم خوش تراششونو دید/ می گیرم با دندونام اونو یه هو

هفت عصر جمعه ی شهریوری/ سینما سعدی، سیانس آخری

دو تا گل، یه پاکت نامه و من/ یه بلیط به مقصد ناباوری

توی ترمینال پر از مسافره/ یکی شون باید بمونه یا بره؟

بغضمو توی خودم له می کنم/ گریه آخرین علاج زائره…

همان تابستان، چنان نیامدنش مرا از تو فشرد که برایش وبلاگی زدم. به واسطه ی وبلاگ » کافه زن » با زنان دیگری آشنا شدم. اواخر شهریور مینا آمد. بعد از مینا بود که اقبال به من روی خوش نشان داد. عشق به مینا می توانست مرا جوری عاشق جلوه دهد که زنان بیشماری به نوشته هایم جلب شوند. آن ها برایم کامنت های خصوصی می گذاشتند. و من با زنان عشقبازی می کردم. و دیگر از تن زن اشباع می شدم. این پست را تقدیم می کنم به آن دختر شیرازی که سبب ساز پیدایی ی » کافه زن » شد.

بوسه یعنی … زلزله *

چرا از من نخواستی برای لب هایت شعرهایی فارغ شوم؟ من که از خنکای لب های شماست که شب ها ترک بر می دارم. در اتاق خوابم برایت نمایشی ترتیب داده ام. پرده ها را کنار زدم. خواستم تمام چشم ها به لب های تو دوخته شود. مرد و زن هم ندارد. حتی رفتگران را به گرد و خاکی که قرار است لبان تو بر پا کند هشدار دادم.

جنب و جوش آن پوسته های جا مانده بر لب هات را دست کشیدم. انگشتانم جوری شان شد. خودم جوری م شد. تنم پسرکان تازه بالغ را راست کرد. گوشوارم از گیلاس سرخ شد. برق افتاد در چشم هات. تو هم جوری ت شد.

بارانکی در گلوم شرید. مرز معنوی میان ما بود که نگذاشت حصیر باف لباس زیرت را درک کنم. و شرم. انگشتانم از گذرگاه های نامربوط تن چهل زن تب کرده بود. تو دیگر قرار بود متعلق به عوالم ناآمده به هوس باشی. قدسی و متشرع.

چرا از من نخواستی تمام این سالیان که، برای لب هایت غزلی متوقف شوم؟ ما که در رختخواب بیگانه نبودیم با هم. ما که خوره ی مستی آور گزش و تورم بودیم. جاهایی مان کبود شد که گفتن ندارد اینجا. خیسی مان جمع شد جاهایی مان که فاش نشود پیدا ترست. از کابوس هایی هم بود که گریستیم. که مبادا لب های تو بر پوست زبر من وقت ملاقات نیابد.

لبان تو دوکی شکل است. وقتی ریسه می روی از خنده. وقتی لب می گزی از حیا. وقتی وا می شوی از حیرت. من با لب هایت صور تمثیلی ابرهای منبسط را خیال کردم. در وقت لب بازی، مزه مزه کردن ماتیک های تو را فاش کردم. آن نارنجی را از مولوی خریده بودیم. دستفروشی که خیام از بر داشت. و تو گفتی نارنجی خوب است. و نیشابور از میان طعم این، انگار اینجا باشد. و بلند خندیده بودی. دو پسر هم نگاه چپ کرده بودند به موهایت که روی پیشانی ت می رقصید.

ماتیک قرمزت ته مزه ی انار داشت. ملس و شهوتی. از پشت کوچه برلن خریدی. یادت هست؟ همانجا مالیدی. همانجا که من آیینه گرفته بودم مقابل چشم هات. چشم هات در هم تکرار شد. هزار بار عاشقترکم کرد. زبان روی لبانت جنباندی. و من در خودم هری ریختم پایین. جنبشی متصل در رحم م. انار بود و سینه های تو را به یادم آورد.

چرا از من نخواستی برای لب هایت بوسه ای مقروض شوم؟ و بدهکارم کردی به آن رگه های در هم پیچیده ی روی لب پایینی ت. که وقت لب ور چیدن شکاف بر می داشت. من از نیمه راه زیر گردنت دوباره باز می گشتم. و کار لب هایت را ناتمام ول نمی کردم. چنان می مکیدم که انگار در کشف چیزی باشم. و زبان می کردی در من. و مماس می شدیم در نقطه ای ناگفته. دیگر همه چیز یادمان می رفت. و اختیار دست هامان به شهوت وا داده می شد. دست ها که کار خودشان را خوب بلد بودند. و عضلات میانه مان به تقلا می افتاد. و اینجور بود که لب ها دل از کف می دادند. و عشق رو به رومان می شد. و بیهوده بود اگر مقاومت خرج می کردیم.

زیرا ساعتی پیش از این ها ما عاشق شده بودیم.

* : نام ترانه ای به سرایش شهیار قنبری

پماد ضد درد برای زخم های عمیق یک زن میانسال

کاشی های حمام را با زلفکان جامانده ی تو، رج زدم. کاش ساعت کش می آمد. و آب داغ تر بود. و لیزخوران صابون بر سینه هات، کف داشت، کیف داشت مثل سابق بر این. اما جدال بیهوده ای ست سرنوشتی که مرا از شهوت زنان گم و گور می کند. دیگر دست در میانه به خیسی ذوب نمی گردد. و لب به سایش با درونه ی تو، آب از گوشه هاش آویزان نمی شود ایضن.

رستگاری از من رخت بر بسته است. شوق عاشق شدن دیگر در گوش هایم وز وز نمی کند. روزگاری مینایی داشتم.

بگذار داستانی را برایت تعریف کنم. در بیست و هفت سالگی به زنی ابراز علاقه ی جانکاه کردم. حتی سه وعده در روز باهاش می خوابیدم. بعد منبسط شدم. و فضا از من گشادتر می شد. چهار سال بعد، زن شوهر کرد. در ایستگاه قطار به مقصد مشهد، زن حتی فرصت بوسیدن نداشت. حتی وقت نکرد تا حرکت کامل قطار و دست تکان دادنی برایم، در ایستگاه خستگی در کند. و من از تنفری عمیق به این عشق پشت کردم. شهرم رو به رویم بود. و اتاقم که از خاطرات مشترکی با پسران به دیوارهایش پونز رنگی فرو کرده بودم.

مراد پرسیدن حال شماست مینا. گیرم که دیگر از من رفع امید کرده ای. اما برای عاشق بودن، هزار اتفاق بایست بیفتد. که نیفتاد دیگر میانمان مینا.

ناخن هایم را در گوشت ورم کرده ی زنانی – نه به زیبایی تو – فرو می کنم. عاشق بهتری می شدم اگر برای موهایت سنجاقکی، برای شانه هایت آبشاری، برای سینه بندت دندانی، برای انگشترت لبانی، و برای عاقبت به خیری ت دعایی از بر داشتم. عاشق بهتری می شدم اگر برای رختخوابت چروکی، برای ملافه ت عرقی، برای حوله ی حمامت نفتالینی، و برای خاطراتت لبخندی به لب می گذاشتم. عاشق بهتری می شدم اگر برای پشه بندت تابستانی، برای حوضت سوراخی، برای قلبت تفرجی، و برای عینکت روزنامه ای می خواندم.

اما عشق دیگر از شامگاهان عاشق توبه مالیده ات، سر نمی زند مینا. عشق گناه صغیره ی مصلوب شده ای ست بر عادت های ماهیانه ی دو زاری من. دلم هم دیگر برای عشق تنگ و گشادش نمی آید.

و در فصل جفتگیری به دخترکی چشم نقره ای برخوردم. و قصد داشتیم در اسکله های بی قایق، بستنی های رنگی تناول کنیم. و کرشندوی سختگیرانه ای لب هاش هم می شد عصرانه ی دم کرده ی ما. آب بود و ماهی های لیز. کالیپسو به قلمروی تنانه ی دخترک دخول می کرد و فکرهای نامربوط به کابوس های جنسی من، شبیخون.

ناگزیر از خواب هایم رانده شدم. دوباره در سرزمین راستکی غمزای خود، به مینا دستخطی نوشتم با این مضمون: « عاشق بهتری می شدم اگر برای لب هایت اناری، برای خط مبهم میان دو ابروانت عبارتی، برای تقلای زیر گردنت آمرزشی، و برای تشریح بوی تن ت غرامتی مضاعف در نظر می گرفتم. اما نشد که به شهر تو بیایم و بلیطم را پس دادم و چمدانم را دزدیدند و تاکسی گرفتم و آمدم خانه. خانه که دوباره از پونزهای رنگی نشانه گذاری شده است. و یاد پسرکانی بخیر که برایم سیگارهای ارزان قیمت می خریدند و در سینما با ایشان فیلم های درجه سه می دیدم. و حالا وقتش است مینا جان که عاشق بهتری دست و پا کنی.»

در آستانه ی سالگرد ازدواج نکردنمان

در کمال تعجب 5 سال گذشت و لباس دامادی بر تنمان نکرد مادرِ نکرده مادری. حواسم را پرت بوی تو کردم. در خانه ای پیچید که هرگز روی ماه شما را ندیدیم. در آشپزخانه هم شام پختم که کبریتی روشن نکرده بودی برای سیگار بعد از مستی. حمام هم تجربه نشد. دوش آب سرد می ریخت بر شانه های آویزانم. تناسب  بو دار صابون گلنار و لیف زبر. و رختخوابی پهن شده بود رو به گلدسته های مسجد بی موذن. که هفت صبح اذان می گفت به اوقات خوش شهر نیامده ی تو.

شهریور به من دهن کجی کن. هشتِ شب، زنی از شهری کبود با تو تماس موفق تلفنی می گیرد. گوشی را برنداشته، عاشق نشو. در پشت گوشی صدایی را شنفته، دلخون نشو. داغ نکن. گیج نشو. عاقبت به خیر نمی شوی سارا. زن دلش به حال خواب خوش تو نمی سوزد. زن تا آخرین بیت این دوبیتی برایت مرثیه ی مکرر است. زن به تو دسترسی نمی خواهد. زن موهایش طلایی ست و آفتاب می گیرد زیر بی خیالی های چهل سالگی. و لب هایش از سیگارهای خارجی پوسته پوسته می شود. و لاک می زند به ناخن هایش در سه شنبه ها. زن شلوار تنگ می پوشد. زن لباس های وا می پوشد. زن به نیاگارا می رود تک نفره. و در اتاقی رو به آبشار خودش را برای تو بازگو می کند.

من عاشق ناشیانه ای هستم. شعرهایم از تعفن خیانت های زیاده از حد، به سر آمده است. و زن برایم بوسه ای پست می کند به نشانی ی شهری وعده ی سر خرمن داده شده. 5 سال از ما تباه می شود. زن به روی ماهش نمی آورد. زن بادمجان سرخ می کند در تابه ای پریده رنگ. عرق می چکد لای سینه های بر قرارش. و آب می جوشد. و قهوه جوش سر حال می آید. التهاب یک بوسه از پشت تلفن به عقب می افتد. ساعت از آمیزش حوصله و وهم، به ستوه آمده است. گربه هایی هم در کوچه ی بن بست جیغ های بیراه می کشند. و زن هنوز در فکر آشنایی با ماهیان رودخانه های گذراست. و سارا تور می اندازد روی ماه. ماه که دیگر از شهریور آنورتر پا نمی دهد.